ديدم كه شخصي پيشم آمد و گفت:" اسم تو جزو ليست پذيرش زائران مكه ( حج تمتع) قرار گرفته." بعد هم دست منو گرفت و با خودش به زيارت برد. سر راه از جاهاي مختلف شهر رد مي شديم تا بالاخره پس از پيچيدن از يك مسير، به يك جاي پل مانندي رسيديم كه پس از گذشتن از آن و در آنطرف يك مغازه پارچه فروشي را به من نشان داد كه پارچه هاي بسيار زيبائي هم داشت.
فروشنده يك مردي بود كه يكي از چشمهايش بسته بود. ظاهرا كور بود و يك كلاه كاسكتي هم روي سرش بود.
آن شخصي كه منو آورده بود به من گفت كه اون خود شيطان است. ( صاحب مغازه) بعد هم از اونجا رفتيم.
مطلب فوق مربوط به خواب پدربزرگم مي شود كه سالها پيش قبل از اينكه به سفر حج مشرف بشود، تعريف كرده بود. چند وقت بعد از اين خواب ، اسم ايشون جزو ليست زائرين مكه در اومد و به مكه رفتند. پس از برگشتن مطلب زير رو برامون تعريف كردند:
تو كاروان زيارتي چند نفر با هم دوست شديم و با هم مي گشتيم. يه روز داشتيم مي رفتيم خريد كه ديدم من اين محله ها رو قبلا ديده ام. اين مطلبو به رفقام گفتم ولي اونا باور نكردند. بهم گفتند: بابا تو مگه كي اومدي كه مي گي اينجا رو مي شناسم؟ من گفتم كه اينها رو قبلا تو خواب ديده ام. بعد رسيديم سر يك پيچ و يادم اومد كه درست همون پيچه. بهشون گفتم كه اگه از اينجا بپيچيم مي رسيم سر يه پل كه اونطرفش يه مغازه پارچه فروشيه. رفتيم و ديديم كه درست همون طوريه . بهشون گفتم كه تو خواب به من گفته اند كه فروشنده اون مغازه خود شيطانه بنابراين من اونجا نميام. ولي بچه ها رفتند و خريد هم كردند و اتفاقا مي گفتند كه پارچه هاي خيلي خوبي داشت. بعدش هم كه برگشتيم.
ايشون خيلي وقته كه به رحمت خدا رفتند ولي بارها اين خاطره رو برام تعريف كرده بودند . بعد از چند وقتي كه در مورد "تك چشم" و " چشم شيطان" و... مطلب مي خوندم ، يك دفعه اين خاطره يادم اومد.
***
معرفی کتاب در باره شيطان: